ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
261
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) است * اگر بدانم چه قدر ديگر باقى مىمانم اميدوارم حق چوپانان ارتفاعات حمير به آنان برسد ، بدون اينكه بر چهرههاشان عرق شرم بنشيند . عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از عمرو نقل مىكند عمر يك بار ميان اهل مكه مالى را تقسيم كرد و به هر مرد ده درم داد ، و چون به مردى آن پول را داد گفتند : اى امير مؤمنان اين برده و مملوك است ، نخست گفت برگردانيد و برگردانيد دوباره گفت نه رهايش كنيد . يعلى بن عبيد از هارون بربرى ، از عبد الله بن عبيد بن عمير نقل مىكند * عمر مىگفته است : اميدوارم بتوانم اموال را به مسلمانان فراوان و با توزين بدهم . معن بن عيسى از مالك بن انس ، از يحيى بن سعيد نقل مىكند * عمر بن خطاب در هر سال چهل هزار شتر را روانه مىكرد ، گاه مردى را با يك شتر روانه شام مىكرد و گاه دو مرد را با يك شتر به عراق روانه مىكرد . مردى از اهل عراق پيش او آمد و گفت : مرا همراه مشكى روانه كن . عمر گفت : آيا مقصود مشك آب است كه موى آن را سترده باشند ؟ گفت : آرى . [ 1 ] عبد الله بن نمير از هشام بن عروه ، از پدرش ، از عايشه نقل مىكند كه مىگفته است عمر بن خطاب بهره ما را از غنايم حتى چهار پايانى را كه در سهم ما قرار مىگرفت نزد ما مىفرستاد . يعلى بن عبيد از هارون بربرى ، از عبد الله بن عبيد بن عمير نقل مىكند * عمر مىگفته است : هر اندازه كه مال افزوده شود من هم سهم مسلمانان را مىافزايم . اگر خواستند با شمارش و اگر آن كار خستهام كرد به صورت وزن كردن خواهم داد و اگر آن هم خستهام كرد بدون حساب پرداخت مىكنم . سليمان بن حرب مىگويد ابو هلال ، از حسن بصرى نقل مىكند * عمر بن خطاب براى ابو موسى نوشت : من روزى از سال را مىدانم كه در آن روز در بيت المال حتى يك درم باقى نمىماند و تمام آن تقسيم مىشود تا خداوند بداند كه من حق هر صاحب حقى را به او رساندهام ، حسن بصرى مىگفته است : عمر خوبى و صفاى آن كار را پذيرفت و گرفتارى و بدبختى آن را رها كرد تا خداوند او را به دو دوستش ملحق كرد .
--> [ 1 ] . با توجه به گفتار ابن اثير در النهاية ، ج 2 ، ص 348 ، ترجمه شد كه همين روايت را شاهد آورده است . - م .